سلام باباجونم... سلام بابا لنگ دراز عزیزم.... باباجون الان که دارم این نوشته رو مینویسم ساعت پنج و نیم بعد از ظهر روز شنبه است ..من پشت کامپیوترم ..پنجره اتاقم بازه... صدای خوندن گنجشک ها داره قند تو دلم رو آب میکنه... صدای کم آهنگ هم دیگه داره این اتاق رو تبدیل میکنه به مکان دلخواه من.... شعر از عماد خراسانی.... با صدای نیک پی... آه ترکیب فوق العاده شده... تو یارم شو....تو یارم شو...خدا یار است.. از عالم چه میخواهم... آه ایت ترکیب ..این هوا..این زندگی پر از آرامشه... و من خوشحالم..باباجون راستی صبح رفتم کتابخونه تا کتابی که مهسا برام گرفته بود با کارت خودش رو با کارت خود تمدید کنم.. حدود یک ساعتی لا به لای کتاب ها گم شدم...یهوو کتابی پیدا کردم از زندگی نامه نوش آفرین انصاری..بانوی کتابدار برجسته ایرانی و شوهرشون مهدی محقق... از تحصیلات این آدم ها باید چی گفت...باباجون گاهی وقتا در مقابل بعضی از آدما نمیدونی باید چی بگی؟؟!! دو آدم تحصیل کرده..با منش...خوشحالم تو کشورم همچین آدمکهایی هعست..تا زمانی این آدم ها هستن ایران هیچوقت نابود نمیشه..هیچوقت تنها نیست...همیشه روشنه ..ما هم با روشنیش روشن میشیم امیدوارم یه روزی منم بتونم جز این آدم ها بشم.. آدمی که نسل های بعد از این که تئ کشور رشد کردم و بزرگ شدم بهم افتخار کنن و با خوندن زندگینامه ام به وجد بیان و امید و تلاش زندگیشون رو احاطه کنه...باباجون بعد از نوشته قبلی روزای بعد چند باری خوندمش... میدونید فکر میکنم اون شب از عصبانیت و ناراحتی کمی البته کمی بیشتر از کمی به خودم مغرور شدم ..باباجون منو ببخشید لطفا... واقعا ته دلم نمیخواستم مغرور بشم فقط منظورم این بود هیچکس از بنده هاتون زشت نیست هر کس در قبال چیزهایی که نداره یه عالمه ویژگی های خوب هم داره...به هر حاب به نظرم نامهی قشنگی نمبود معذرت میخوام بابت نوشتنش..اولش گفتم پاکش کنم بعدشم گفت جودی این جا نیومدی بنویسی و پاک کنی..اینجا اومدی بنویسی از زندگیت از خوشی ها از بیداخلاقی هات و بعدش روز بعد بیای بخونی و سعی کنی خودت رو نقد کنی... باباجون نمیخوام اشتباهاتم رو فراموش کنم...درسته من به خودم یه لاتاری دادم و یه یه بار بیرای همیشه خودم رو بخشیدم اما نباید بذارم خطای کوچیک قلبم رو باز سیاه کنه..باید سعی کنم موقه سیاهی که ها هم سریع یه سوهان دستم بگیرم روش بکشم تا صیقل بدمش... باباجون راستی یادتونه مهسا منو کمک کرد و منو بیرون کشید...یادتونه همیشه شما رو بخاطر نعمت مهسا شکرمیکردم حالا ها یمکی از بجه ها ازم تقضای کمک کرده میگه میخواد بیاد تو گروه من و مهسا..نمیدونم چیکار کنم..خب تو اون فرد دختر خیلی قوی هست.کمی هم از نظر مالی فکر میکنم مشکل دارن..از طرفی مادرش مریضه و باید کارای خونه رو هم انجام بده کاش بتونم کمکمش کنم ..واقعا دلم میخواد کمکش کنم همون طوری که مهسا کمکم کرد شاید با سه نفر بتونیم دنیا رو فتح کنیم..!!! بهش برنامه ی من و مهسا رو گفتم .... گفتم من یه دوست دارم که قرار شده برای سال بعد بریم کنابخونه روزی 13 ساعت در بیاریم..میخوایم سعی کنیم انسان خوبی باشیم..میخوایم سعی کنیم روز هامون رو خوب بگذرونیم....گفت جودی من میشه باهاتون باشم... ممم گفتم نمیدونم برای من فرقی نمیکنه... اما باید با مهسا صحبت کنم..اما یکی از مشکلات اساسی ما اینه که اون یکم از ما دوره و منطقه ی زندگیمون فرق میکنه..البته من چک کردم دیدم اونم تو منطقه شون کتابخونه داره... نمیدونم فعلا یه برنامه ریزی هایی تو سرم هست..گاهی وقتا میگم جودی تو هنوز تکلیف زندگی خودت مشخص نیست چطور یکی دیگه رو میخوای به این بازی بکشونی اما باباجون یه لحظه هم فکر میکنم جودی این چه طرز فکر کردنه مهسا هم دست تو رو گرفت کمکت کرد... اگر هر آدمی بخواد این طور فکر کنه که دیگه آدم خوب تو این دنیا وجود نداره.... باباجون شما دستم رو به وسیله ی مهسا گرفتید دلم میخواد منم دست یکی دیگه روبا کمکم شما بگیرم...باباجون کمکمون کنید باشه ؟؟!!!! منو به خال خودم نذارید...میخوام رویا بسازم..میخوام بدوام به دنبالش با مهسا با مونا... میخ.وام وقتی 20 سالم شد شاد باشم از زندگیم..میدونم اگر این کمکم رو نکنم بعدا هیچ وقت خودمم رو نمیتونم ببخشم..باباجون خواهرم مراقبش هستید؟؟!!وای الان من فکر میکنم ازدواج چه کار سختیه بخصوص برای یه دختر..این کهئ در بین خواستگارها باید انتخاب کنه... میدونید تومیدونی در زندگی هر کس بری یه سری تغییرات اساسی به وجود میاد..با یکی تبدیل میشی به یه خانم خیلی پولدار..میتونی تمام چیزهایی رو که تجربه نکردی تجربه کنی...یا ن اگر با فرد دیگه ازدواج کنی موسیقی همیشه تو زندگیت هست و تو با موسیقی اوج میگیری و خیلی زندگی هی دیگه..وای چه قدر سخت.. چه قدر دلهره آور..باباجون من نمیگم به خواهرم رو کمکم کنید که با فلان کس ازدواج کنه...من فقط ازتون میخوام هر چی به صلاح هست بشه...خدا اتفاقی بیفته که خواهرم بگه من خوشبختم.. بگه از زندگیم لذت میرم...باباجون کمکم کنید..خیلی... همه ی رو کمک کنید منم و خانواده ام رو هم در پناه خودتون خوشبخت کنید و پایدار و شاد... میخوام برم پیاده روی بعد بیام برای امتحان شیمی برنامه بنویسم خدایااا فقط کمکم کن... خداااجوننن حواستون بهم باشه لطفا!!! ..بابایی دوستتون دارم.. خیلی ...شما خیلی خوبید... از طرف جودی آبوت آروم به بابالنگ دراز
ما را در سایت به ظاهر خوب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7