رفتن آدما انقدر دردناک بود یا احساسات به تاراج رفته من ؟؟!! گاهی که غمگینی..گاهی که فکر میکنی دنیا میخواد نابودت کنه...گاهی وقتا که دلت پره...یه آدمی یهو سر و کله اش پیدا میشه... میاد..میگه بگو چی شده... با تو همدردی میکنه..اشک میریزه... و تو به خودت میگی یعنی یکی پیدا شده که دردکم میکنه اما بعد از مدتی که سرت رو بالا میاری میبینی کسی نیست..همه ی دوستات همه ی کسایی که میگفتن دوستت دارن رفتن... هیچ کس پیشت نیست..خودتی و خدا و یه سرنوشت سخت و مبهم... دلم گریه میخواد... دلم گریه میخواد ..کسایی که فکر میکردم همیشه هستن دیگه نیستن...حالا وقتی دلم میگیره تنها میام اینجا و برای خودم مینویسم و فکر مکنم..فکر میکنم...فکر میکنم..به خودم میگم جودی آخه چرا چرا انقدر ساده لوح بودی..چرا در کنارشون گریه کردی..چرا گذاشتی بغلت کنن..چرا گذاشتی آرومت کنن ..چرا براشون از خودت گفتی..از غم هات..از شادی هات..چرا تو خنده هات شریکشون کردی...میخوام از ذهنم پاک بشن اما نمیدونم چرا آخر شبا وقتی هوا تاریک میشه..وقتی همه جا ساکته من بهشون فکر میکنم..راستش گاهی وقتا دلتنگشون میشم...دلم میخواد فکر کنم هنوز همه چی مثل اون قدیم هاست.... اما انگار نیست...اونا بد شدن و من ساکت و آروم تنها کاری که کردم بدون کوچیک ترین حرفی دور شدم..انقدر دور که خودم رو تنها میبینم...کاش یکی امشب بود که باهام حرف میزد..نه نه غلط کردم گفتم ...میبینید خودمم با خودم درگیرم ...انقدر از این حرف زدن ها خوردم که...چه قدر دنیا سخته و منم چه قدر احساس ضعف میکنم در کنارش...انگار دنیا یه طرفه منم یه طرف دیگه دنیا هی آرزوهام رو میخواد از چنگم در بیاره و من این ور هی دارم تلاش میکنم آرزوهام رو کسی ازم نگیره....دلم یمخواد فردا برم به امامزاده تو کرج.... بشینم یکمگریه کنم یکم با خدا خلوت کنم یکم به خودم فکر کنم و دوباره از نو شروع کنم...میخوام بلند شم حتی اگر هزار بار تو این راه بخورم زمین...
نوشته شده توسط جودی در 23:43 | لینک ثابت •
به ظاهر خوب...ما را در سایت به ظاهر خوب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 31