مرزها هیچ وقت یهویی به وجود نیومدن همونطور که رفتن های منم هیچ وقت الکی نبوده...همیشه میگن رسیدن شیرین تر از راه رفتنه اما میدونی برای من همیشه برعکس بوده ...وقتی راه میرم کسی به من توجه نمیکنه ...فقط هر از گاهی سرک میکشن که ببینن از مسیری که انتخاب کردن (یا شایدم خودم انتخاب کردم... نمیدونم...) خارج میشم یا نه...این بی توجهی فرصت خوبیه برای اینکه آزادانه نفس بکشم ..آزادانه فکر کنم..برنامه بریزم و بخوام بهش عمل کنم... مثلا فکر میکنم واقعا میشه روزی نویسنده بشم جایزه ببرم و همه برام دست بزنن ؟!!یه صبحی میاد که من بلند بشم و برم به مردم کمک کنم؟!! آیا امکان این وجود داره که با کسی حرف بزنم که به جای همه ی نگاه های سرزنش آمیز آدم ها به من نگاه کنه ...خوب نگاه کنه و بعدش آهسته به طوری که هیچ کس نشنوه بهم بگه واقعا دختر قوی هستی که تا همین جاشم یه تنه اومدی...چه جوری تونستی؟!!بهم بگه درکت میکنم..بهم بگه از این به بعدش رو میای با هم بریم...؟!!آخه احمق این چه سوالی هست که میپرسی....؟!کدوم آدم عاقلی دلش میخواد این همه راه رو تنها و بی کس طی کنه که من بخوام...باید یگی بیا بقیه اش رو با هم بریم....دیگه نمیذارم تنها این مسیر رو طی کنی..اما رسیدن هیچ وقت برای من این طور نبوده..رسیدن همیشه برام پر از سرزنش بوده ..پر از سیلی های محکم ازاونایی که فکر میکنی برق از سرت که هیچ برق کل دنیا رو پرونده... رسیدن پر از سوال های احمقانه است..چرا این مسیر رو اومدی؟!! اصلا چرا وقتی اون همه راه های بهتر بود این مسیر رو انتخاب کردی...؟!! تو واقعا خنگی..تو واقعا احمقی... این طرز رفتارت داره منو میترسونه...چرا مثل کله پوک های دنیا سکوت کردی...میدونی فکر میکنم رسیدن برام شده یه جاده که اولش یه تابلو ورود ممنوع داره که زیرش نوشته حمل با جرثقیل... هر وقت ریسک کردم و واردش شدم نه تنها جریمه ام کردن بلکه برم داشتن و گذاشتن توی یه پارکینگ متروکه...به گمونم رسیدن دیگه برام تبدیل شده به یه امر غیرممکن..انگاری که فقط میتونم تو جاده ها راه برم و راه برم و ته دلم منتظر این باشم که یکی با هیلیکوپتر بیاد و منو برداره ببره به یه دنیایی که رسیدن توش ممکن به نظر برسه...
نوشته شده توسط جودی در 12:11 | لینک ثابت •
به ظاهر خوب...ما را در سایت به ظاهر خوب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7