فردا صبح دارم از این شهر میرم...میخوام برم به یکی از روستاهای اطراف لاهیجان...میخوام برم پیش مادربزرگم...نه بخاطر اینکه اونو از تنهایی در بیارم...نه اشتباه نکنید من انقدر هم ادم خوبی نیستم....میخوام برم چون میخوام تنها باشم ...اونجا جایی که ریشه هام شکل گرفتن...مامانم...خاله هام...دایی هام اونجا بزرگ شدن..اونجا شکل گرفتن...اون ها اونجا تبدیل شدن به قهرمان های زندگی من... میخوام به اندازه ی اون ها یاد بگیرم چه جوری باید این همه سختی ها رو تحمل کرد...چه جوری میشه انقدر قوی بشم که هیچ حرفی و عملی نتونه ناراحتم کنه....الان که دارم مینویسم هیچ کس نیستم ...میخوام تا مهر 98 اونجا باشم...میخوام کسی بشم برای خودم... خوب شروع کرده بودم ...از وقتی یادم میاد هیچ وقت خودم رو تا این اندازه ناچیز ندیده بودم....تابستون سال دوم دبیرستان بعد از موفقیت تو درسا تنها رفتم شمال...کنار دریای انزلی فکر کردم فکر کردم و یهوو بعد از اومدن به تهران همه چیز تغییر کرد...نمیدونم چی شده بود ...شاید یه افسردگی بعد از فهمیدن اینکه دنبال کردن اون رویاها غلطه..اشتباهه...همه تعجب کرده بودن..از خانواده تا معلم هایی که همیشه منو تشویق میکردن... اینجا بود که رسیدم به این جمله که همین جور که نباید برای آفرین ها و تحسین های دیگران تره خورد کرد نباید برای بدرفتاری ها و بد دهنی هاشون هم تره خورد کرد....من مونده بودم با یه عالمه سرزنش...چه روزایی بود....هنوزم که هنوزه...رفتاراشون...حرف هاشون...سیلی هاشون تو ذهنمه...تو سرم میپیچه...عصبی میشم..بعدش یهو یه غمی میشینه تو دلم...دقیقا مثل اینکه یه رنگ سیاه یهو بپاشی روی قلب صاف و بدون لکه...این سیاهی تبدیل میشه به بغض...بعدش هم چند قطره اشک....و بعدش تمام....این همون جریان احساسی لعتنی منه...از سال دوم تا همین الان که پشت کنکوریم....تو اوج افسردگی و این جریان ها بخاطر یک سری مسایل تغییر رشته دادم...از دنیای معادله و ریاضی و جبر افتادم وسط زیست....تورویاهام هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی دلم بخواد پزشک بشم...اما خب دنیا به همین اندازه بی رحم و دلفریب و طمع کاره...و حالا هیچ چیزی ندارم....از وقتی یادم میاد همه بهم میگفتن تو خیلی خوشگلی.. خودن رو حیف نکنی... به مامانم اینا میگفتن مراقب باشین...گاهی وقتا جلوی آینه وایمیستم و به خودم نگاه میکنم...چشمای مشکی ...موهای مشکی ...ابروهای کمونی با یه بینی متوسط و لب های کوچیک...از نظر خودم دخترای خیلی خوشگل تر از من تو دنیا فراونه...اما خب شاید برای آدم های مثل ماها این چهره از سرمون هم زیادیه....اما چشمام چرا انقدر غم داره... هی داخلش رو نگاه میکنم...توش یه دختر مغروری رو میبینم که شکست خورده و از اینکه دیگران بفهمن یه گوشه نشسته و آروم آروم گریه میکنه و میلرزه...من این دختر رو تو چهر ام میبنم اما چرا هیچ وقت هیچ کس این دختر بچه رو ندید....دلم براش میسوزه...زیادی تنهاش گذاشتن...زیادی زورش کردن...زیادی مسیولیت بهش دادن....فردا صبح میخوام بغلش کنم و از این شهر و آدم هاش برم....تا دوسال اونجام...تا مهر سال 98...میخوام از اول شروع کنم...آروم آروم کمکش کنم درس بخونه.... آروم آروم تبدیل بشه به خانم بالغ و فهمیده و نترس....میحوام مهربون تر بشه....انقدر سرکش نباشه ....و انقدر هم سردیگران غر نزنه...به خداش پناه ببره ....میخوام به دست خداش بسپارم....تنها چیزهایی که میخوام از این تهران با خودم ببرم این دختر بچه است و این صفحه...لطفا اذیتم نکنید...این دختر به اندازه ی کافی نیاز به مراقبت داره و خستم میکنه لطفا شما دیگه خستم نکنید...از من نخواید به چیزهایی فکر کنم که الان موقش نیست...من هیچ چیزی ندارم...یه پشت کنکوری شکست خورده که میخواد از خانواده و دوستاش و مردم این شهر دل بکنه و میخواد خودش رو تربیت کنه و بسازه... راستش میترسم از این تصمیمم...هر کی بهم میرسه میگه برو و سر بلند برگرد...میترسم نتونم این همه سختی رو تحمل کنم...برام دعا کنید بتونم با این همه سختی و تنهایی کنار بیام و موفق بشم...از این به بعد هیچ کس رو ندارم منم و یه دختر بچه تو چشمام...پنج شنبه ها میام شهر میرم مایحتاج مامان بزرگم رو میخرم...همون چیزهایی که بابابزرگم براش میخرید...یه سر میرم سر خاک بابابزرگ....به گل های بالای سر خاکش اب میدم....و باهاش حرف میزنم ...یه سر میام کافی نت براتون مینوسم از خودم و اون دختر بچه و مادربزرگم و احوال اون روستا...خواهش میکنم درکم کنید ...دلم برای این شهر فکر نکنم تنگ بشه اما برای این صفحه و آدم هاش چرا...دلم براتون تنگ میشه...شایدم شما دوست های بهتر از من پیدا کردید و از اینجا رفتید اون وقت من وقت من میمونم و اینجا....به قول مهسا میگه میدونی فرقت با بقیه چیه...من برای دیگران هم آرزوی خوشبختی میکنم اما برای تو یکم بیشتر پیش خدا دعا میکنم که هر جا هستی شاد و خوشبخت باشی...
ما را در سایت به ظاهر خوب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 43