دوشنبه هجدهم دی ۱۳۹۶فردا صبح دارم از این شهر میرم...میخوام برم به یکی از روستاهای اطراف لاهیجان...میخوام برم پیش مادربزرگم...نه بخاطر اینکه اونو از تنهایی در بیارم...نه اشتباه نکنید من انقدر هم ادم خوبی نیستم....میخوام برم چون میخوام تنها باشم ...اونجا جایی که ریشه هام شکل گرفتن...مامانم...خاله هام...دایی هام اونجا بزرگ شدن..اونجا شکل گرفتن...اون ها اونجا تبدیل شدن به قهرمان های زندگی من... میخوام به اندازه ی اون ها یاد بگیرم چه جوری باید این همه سختی ها رو تحمل کرد...چه جوری میشه انقدر قوی بشم که هیچ حرفی و عملی نتونه ناراحتم کنه....الان که دارم مینویسم هیچ کس نیستم ...میخوام تا مهر 98 اونجا باشم...میخوام کسی بشم برای خودم... خوب شروع کرده بودم ...از وقتی یادم میاد هیچ وقت خودم رو تا این اندازه ناچیز ندیده بودم....تابستون سال دوم دبیرستان بعد از موفقیت تو درسا تنها رفتم شمال...کنار دریای انزلی فکر کردم فکر کردم و یهوو بعد از اومدن به تهران همه چیز تغییر کرد...نمیدونم چی شده بود ...شاید یه افسردگی بعد از فهمیدن اینکه دنبال کردن اون رویاها غلطه..اشتباهه...همه تعجب کرده بودن..از خانواده تا معلم هایی که همیشه منو تشویق میکردن... اینجا بود که رسیدم به این جمله که همین جور که نباید برای آفرین ها و تحسین های دیگران تره خورد کرد نباید برای بدرفتاری ها و بد دهنی هاشون هم تره خورد کرد.... به ظاهر خوب...
ادامه مطلبما را در سایت به ظاهر خوب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 11:15