خانم م .الف منم از خیرت گذشتم...دیره اما بهتره بگم از خیر و شرت گذشتم...درسته از اولم از اون قدیم قدیم ها که ماها اصلا نبودیم خیلی ها میگفتن خون هامون بهم نمیخوره...اما ماها باورش نداشتیم...ساختیم ساختیم یهو ته نشین شد و ویرون...من میخوام اندفعه تنها روی این ویرونه خونه آرزوهامو بسازم...میدونم کار سختیه اما میرم جلو... انقدر میرم جلو که وقتی روی آخرین طبقه ی آرزو هام رسیدم بگم ببین چه قدر راحت بود ...اون لحظه همه ی سختی هایی که کشیدم کوچیک کوچیکتر میشن و خوشحالی دورم رو میگیره... اون لحظه وقتی تو آینه به خودم نگاه میکنم یه برنده میبینم و به خودم افتخار میکنم و اصلا هم برام مهم نیست مردم چی میگن....
به ظاهر خوب...ما را در سایت به ظاهر خوب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 6