سلام باباجون... نمیدونم چرا دارم براتون مینویسم شاید بخاطر اینکه تنها شمایید که از قلبم خبر دارید... کاش میشد وقتی قلب آدم بهونه میگیره درش بیاری بندازیش بیرون و بری یکی برداری و کار بذاری تو بدنت... اما حیف اینطوری نیست....میدونید باباجون خیلی بده که با اینکه زمان میگذره اما تو همون قلبی رو حمل میکنی که از سال ها پیش زخم خورده...ناراحت شده... خوشحال شده و گاهی وقتا مثل حالا هی بهونه میگیره.... باباجون من دارم خیلی سعی میکنم تغییر کنم،منطقی باشم،نامهربونی دیگران اذیتم نکنه و اصلا به روم نیارم اما این قلب لعنتی خاموش نمیشه...شاید بتونم همه اعضای بدنم رو گول بزنم مثلا به چشمام نبین...به زبونم بگم ساکت شو.. به لب هام بگم لبخند ملیح بزن در همه حال و به مغزم بگم تو حالا زندگی کن اما نمیتونم به قلبم بگمم ساکت شو.... از این نادیده گرفته شدن ناراحتم...دلگیرم و غمگین....احساس تنهایی میکنم و حتی گاهی فکر میکنم شما هم من دوست ندارید و تنها گذاشتید...وقتی حس میکنم شما هم تنهام گذاشتید دلم میخواد خودم رو یه جایی تو این شهر جا بذارم و برم از این جا...برم یه حای دیگه با یه آدمای دیگه با یه افکار دیگه..بدرود از طرف جودی به باباجان
ما را در سایت به ظاهر خوب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 6