تنهایی

خرید بک لینک
سلام باباجون...باباجون میخوام کلی باهاتون حرف بزنم...باباجون چرا من این شکلی ام... چرا همش به چیزهای خوب خیلی زود وابسته میشم... خیلی جلوی خودم رو میگیرم که این احساس رو دور کنم اما سخته...باباجون میترسم این وابستگی در آینده کار دستم بده... باباجون دلم پر از حرفه اما نمیدونم چه جوری کلمه ها رو کنار هم بذارم تا بتونم حرف بزنم...باباجون دیدید آدم میره پیش مشاوره ..گاهی وقتا میری...حتی دلیلشم میدونی از قبل اما وقتی وارد اون اتاق میشی میگی خوب میدونید من میدونم چرا اومدم اما نمیدونم چه جوری بگم یا حتی از کجا شروع کنم...دقیقا الان همین حس رو دارم...دلم میخواد یه آدمی که خیلی دور از منه و منو نمیشناسه و هیچ وقت هم قرار نیست ببینمش ازم بپرسه چی شده ...ازم کلی سوال بپرسه و منم براش حرف بزنم... باباجون از دست خودم ناراحت از اینکه زود به آدما وابسته میشم...بخاطر همین همیشه سعی میکنم در دورترین و تنهاترین حالت ممکن با دیگران قرار بگیرم که هیچوقت وابسته نشم...باباجون با همه ی این حرف ها بازم دوستم دارید؟؟!! دلم میخواد یه روزی یه زمانی به حالت سکون در بیام...ساکت و آروم وخوشحال روزام رو بگذرونم..صبح ها برم سر کار..بعد از ظهر ها با خیال آسوده برم کافه ی همیشگی و شروع کنم کتاب غیر درسی بخونم.. همراه با نوشیدن چاییو کیک شکلاتی... نزدیکای غروب بازم برم سرکار و شب دست پر بیام خونه.... تو خونه هک یکی باشه که منتظر شنیدن ماجرای اون روزم رو داشته باشه... برام لازانیا درست کرده باشه... با هم موسیقی گوش بدیم و در مورد رویاها و درک زندگی با هم حرف بزنیم و باور کنم دنیا چزی نیست جز همین خونه یر از رویا و آرامش...با اذان مغرب هم هر کسی بره با باباجون خودش حرف بزنه و آروم بگیره..میبینی باباجون من هیچ وقت ازت قصر تا ماشین خیلی مدل بالا نخواستم... آه چه قدر صدای این کیبورد آرومم میکنه... باباجون به نظرتون یه وقتی یه روزی رویاهام رنگ واقعیت میگیرن؟؟!!دلم میخواد برم سریه کوه و داد بزنم...ناراحت از این که نمیشه هیچ وقت به کسی اعتماد کرد..نمیشه دست آدماهای زندگیت رو بگیری و بگی آخیش این با منه از چی میترسی جودی...اون ممکنه دستت رو بگیرن اما تو سراشیبی موقع دوییدن از ترس اینکه نیفتن یهوو دستت رو ول میکنن و تو هم می افتی...میدونید بالاخره تو هم با همه ی سختی ها و زخم هات از اون کوه پایین میاد اما دیگه اون آدم تو زندگیت هیچ جای نداره حتی اگر بخواد بازم دستت رو بگیره دیگه تو دلت نمیخواد..ا.حتی اگر دلتم بخواد استرس از اینکه بازم دستت رو رها کنه نمیذاره ازکنارش بودن لذت ببری و میدونید در این لحظه حالت از خودت بهم میخوره و یه حسی داری بین احمق بودن..ساده بودن...کینه ای بودن... ترسوبودن.... مستقل نبودن... متنفرم از این حس ها..بخاطر همینه که میخوام تنها باشم و گاهی فراموش کنم که دختر بودن یعنی .... اینجوری بهتره...فقط باباجون شما از پیشم نرید... باشه؟؟!! گاهی وقتا نوازشم کنید من بهش نیاز دارم باور کنید... من محتاج شمام...برای بقای این راه بهتون نیاز دارم... دیر وقته برم بخوابم..دوستتون دارم... از طرف جودی تنها به بابالنگ دراز همیشگی من...
نوشته شده توسط جودی آبوت در 0:58 | لینک ثابت •
به ظاهر خوب...

ما را در سایت به ظاهر خوب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 20:27

صفحه بندی