خاطرات بر روی گسل

خرید بک لینک
سلام باباجونم...سلااام...بعد از یه مدت نسبتا طولانی اومدم..لطفا از دستم عصبانی نشید... بابایی میدونید امروز چی شد...خب از کی براتون بگمم....؟!! ممم آها از دیشب فکر کنم خوب باشه...باباجون دیشب مردم و زنده شدم با این حال دینی رو خوندم... خوب شد من پریروز رفته بودم کتابخونه و درس هفت و هشت رو اونجا خونده بودم.... با این حال دیشب تا چهار صبح بیدار موندم و خوندم و دوره کردم ..به خودم میگفتم من میتونم...من میتونم ..من میخوام خودم رو بسازم...باباجونن الان که دارم مینویسم احساس میکنم قلبم یهوو پر شده... پر از شک و تردید پر از حسرت..باباجون من میخوام خودم رو بسازم هر چند سخت میخوام خودم رو خراب کنم و بسازم از اول ..من کم نمیارم... باباجون امروز امتحانم رو خوب دادم..خوشحال از سر جلسه بلند شدم..اومدم بیرون راه افتادم سمت ولیعصر..میخواستم تاکسی سوار شم اما پول نقد همراهم نبود گفتم برم پول بگیرم بعد سوار میشم اما باباجون رفتم پول گرفتم دیدم تو حسابم فقط دویست و دو تومن مونده..وای چیکار باید بکنم...باید پولام رو جمع کنم و کتاب هایی که برای هر درس برای سال بعد تعیین کردم بگیرم لعنتی خیلی گرونن فکر میکنم حداکثر باید 300 تومن جمع کنم... باباجونم چیکار کنم من!!! همین جورم داره ازش خرج میشه.. خسته شدم واقعا!! خواهرم بازم رفت شرکت امیدوارم اندفعه حقوقش رو سر ماه دن که بتونم ازش یکم قرض بگیرم یا اگه بتونم پنجم به بابا بگم برای صد تومن بریزه خوب میشه..از طرف همین 25 ماه برام صد و پنجاه تومن ریخت البته باباجون اون پول لباسم بود که من خرج نکردم.... این 100 پنجم هر ماه پول تو جیبیم هست... باباجون لطفا کمکم کنید بتونم پول تجور کنم ...نمیخوام بفهمن که میخوام کتاب بگیرم پون دعوام میکنن.... این پول لباسم که همش رو گذاشتم برای کتاب..مرداد ماه هم عروسی دخترخاله ام هست واقعا حوصله ندارم...خدا رو شکر لباس دارم...کیف و کفشمم جوره.... باباجون واقعا ممنونم از اینکه دغدغه ی خرید لباس ندارم... انگار دختر نبستم نه باباحون... دارم همه چیز رو در خودم حل میکنم...همهی تمایلاتم... گاهی فکر میکنم دارم تلاش میکنم تو جوونی تبدیل به خانم پیر شم... باباجون نمیدونم.... امیدوارم همه چیز خوب پیش بره ..امیدوارم سال بعد به آرزوم برسم..واقعا دلم میخواد برسم...باباجون داشتم میگفتم رفتم عابر پو گرفتم ..خواستم تاکسی سوار شم..گفتم جودی نمیبینی فعلا تو آمپاس گیر کردی پس باید تا ایستگاه پیاده بری...شروع کردم به پیاده روی رفتم تاکسی سوار شدم رسیدم به خونه تو مجتمع پر از درخت های توت بود...منم صبخونه نخورده بودم و از گشنگی حالت تهوعداشتم... رفتم سمت یکی از درخت های توت سفید دستم رو بلند کردم البته نه خیلی بلند همین تور که سرم به سمت آسمون بود و نور خورشید باعث میشد چشمام رو تنگ کنم یه توت خوشمزه چیدم ..خواستم برم بشورم گفتم بیخیال بخورش ... خوردم و احساس کردم با هر کدوم از توت های مثل قند شیرین یه شوک زندگی یه نیرو..یه همه چیبز خوبه وارد بدنم شد.. واقعا احساس آرامش کردم...باباجون همه چیز خوبه مگه نه؟؟!!! بالاخره بعد از نیم ساعت توت خوردن اومدم خونه البته با یه مشت توت چیده شده تو دستم برای خاله ومینو....بعد جوجو دید توت ها خیلی خوشمزه است رفت یه کاسه چید برامون البته من کمتر خوردم چون یه دل سیر نیم ساعت پیش خورده بودم... بعد حدود دو ساعت خوابیدم دیدم جوجو از کتابخونه اومده..نمیدونمچرا این دل لعنتی هوس پیتزا کرده بود تا به جوجو گفتم گیر داد بخورم .. دیگه ما هم چشممون رو بستیم و 33 تومن از کارتمون رو دادم ... اوفففف خب میتونم در این مورد سکوت کنم... باباجون اصلا ولش کنید داشتم میگفتم همراه ناهاتر فیلم پل چوبی رو دیدم... خب بد نبود اما عالی هم نبود میتونم بگم ارزش یکبار نگاه کردن رو داشت..میدونید فهمیدم نباید خاطرات رو روی گسل بسازی..نباید با آدم هایی که یهو وارد زندگیت میشن خیلی خاطره بسازی حداقل خاطره بساز اما نه خیلی قشنگ نه خیلی خاص نه خیلی به یاد موندنی... چون چون همین همین جورکه یهویی وارد شدن احتما اینکه یهویی برن همزیاده وتو میمونیبا یه عالمه خاطره ویرون شده... باباجون لطفا این آدم ها رو وارد زندگیم نکنید البته بازم هر چی خودتون صلاح میدونید ....بعد از اینم رفتم پیاده روی ...وای عالیه اطراف خونه عالییی ...پیاده روی خوب...منظره زیبا... هوای بهاری..موزیک ملایم... 8باباجون امروز خواهر ما در مورد دانشکده داروسازی شهید بهشتی میگفت ..باباجون میشه من سال بعد قبول بشم البته پزشکی تهران ...آه واقعا دلم میخواد...وقتی بهش فکر میکنم دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم...نکنه شکست بخورم؟؟!! شنبه امتحان زیست دارم... فردا و پس فردا باید خر بزنم..امروز واقعا نمیتونستم بخونم با اون شب بیداری دیشب....باباجون کمکم کنید لطفا!!!! برم نماز بخونم.. دلم برای نماز تنگ شده..باباجون من... جودی شما خیلی نیازمندتون هست خیلی...بدرود .. از طرف جودی به بابالنگ دراز خوبم
نوشته شده توسط جودی آبوت در 22:28 | لینک ثابت •
به ظاهر خوب...

ما را در سایت به ظاهر خوب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 20:27

صفحه بندی